تابستان سال 1388 در حالی که تنها در حاشیه شرقی ترین شهر اصفهان (حسن آباد) رو به کویر قدم میزدم ، در کنار ساختمانی
نیمه ساخته ، مقداری قیر نرم و مایع و مقداری سیم فلزی زنگ زده و پارچه ای پوسیده ، در کنار هم توجهم را جلب کرد. تنها
چند حرکت کافی بود تا آدمکها شکل بگیرند.
آدمکها همان بعد از طهر در کویر ظاهر شدند و نگاهشان را به افق دوختند ، در جستجویی بکر و سیالییتی نرم شروع به حرکت
کردند ، رو به آرامشی از طبیعت.
از کویر گذشته و رودی جاری با سنگهای صیقلی رسیدند (رود دز) .ساعاتی به تماشای غروب نشستند. میل عبور از رودخانه بر آنان
غلبه کرد و سپس هوس غوطه ور شدن و شاید غرق شدن . جسمشان سبک تر از آب بود.
از گلها و چمنها و سنگها و کوهها گذشتند تا خود را در ساحل جنوب و جزیره هرمز یافتند. شوق رسیدن به دریا و آرامش آب و
موج و ماهی ، وجودشان را لبریز کرده بود. چشمانشان به افق آبی در آبی خیره مانده بود رو به آرامشی بی انتها!
اما
اما اینجا ماهی هایی مرده اند، نمیشود نادیده شان گرفت . با ذهنی اندوهگین نمیتوان به آرامش رسید. شاید آنها نیز در دریا
آرامش یابند!
آدمکها در تلاشی سخت ، ماهی ها را به سوی دریا کشاندند، جسم کوچکشان به زحمت افتاده بود .اما دریا ، ماهیهای مرده را نمی
خواست و آنها را به ساحل باز میگرداند.
آدمکها از آن ساحل دور شدند و گفتند به ساحل دیگری میرویم که در آن هیچ ماهی مرده نباشد اما در ساحل دیگر خرچنگها مرده
بودند.
آدمکها شنیدند که در ساحل های دورتر، لاک پشت ها مرده اند، دلفین ها خودکشی کرده امدو دریا آلوده شده پس گفتند شاید
آرامش در دریا نباشد به سمت کوهها و جنگلها باز میگردیم اما در راه شنیدند که جنگلها سوخته اند و درختان بریده شده اند ،
یوزپلنگها و آهوها شکار شده یا در جاده ها مرده اند.
آدمکها گفتند به کویر خویش باز میگردیم اما دیدند که آدمها ، درقلب کویر ، تالابشان را خشکانده اند.
آدمکها هنوز اندوهگین اند و در انتظار جاری شدن آب در تالابشان ، مدتهاست در گوشه ای از کارگاه من نشسته اند.
این یک تراژدی است.